مرکز ارتباطات‌و رسانه

آستان قدس رضوی

www.razavi.ir

وقتی آرزوهای کوچک، بزرگ‌ترین دارایی حرم شدند

روایتی از سفر دو قلک از نخلستان‌های میناب تا ویترین‌های ابدی موزه رضوی

وقتی آرزوهای کوچک، بزرگ‌ترین دارایی حرم شدند

درگاه نذورات؛ جایی که پول‌ها بی‌ارزش شدند
نذورات حرم مطهر رضوی، شاهد پارادوکسی غریب بود. روزانه مبالغی به این دفتر سپرده می‌شود، اما وقتی دو مرد با چهره‌های سوخته و لباس‌های مشکی، دو قلک کوچک سفالی را روی میز گذاشتند، ناگهان همه چیز تغییر کرد. پدرها با صدایی که از عمق جانشان برمی‌آمد، می‌گفتند: «این‌ها پول‌های فاطمه و اسراست. می‌خواستیم خرج حرم آقا شود.» آن‌ها آماده بودند که قلک‌ها شکسته شود، اسکناس‌ها شمارش شود و قبضی صادر گردد. اما وقتی متصدی دفتر، نوار صورتی دور قلک و آیه «وإن‌یکاد» را دید، دستش لرزید. اسکناس‌های درون قلک، دیگر وجه رایج مملکت نبودند؛ آنها پاره‌های جگر یک شهر و بلکه یک کشور بودند. نگاه‌ها به قلک‌ها بود؛ جایی که آرزوهای دو دانش‌آموز کلاس‌اولی در آن حبس شده بود. تصمیمی در آن اتاق گرفته شد: این قلک‌ها نباید شکسته شوند.


وقتی سفال، قیمت الماس گرفت
در پروتکل‌های موزه‌داری، معمولاً اشیایی با قدمت چندصدساله یا از جنس طلا و نقره نگهداری می‌شوند. اما قلک‌های فاطمه و اسرا، قانونی جدید برای موزه آستان قدس نوشتند. این قلک‌ها به‌جای آنکه به صندوق نذورات بروند، راهی تالار تاریخ شدند. چرا؟ چون این قلک‌ها گنجینه‌ای را در دل داشتند که در هیچ بانک و خزانه‌ای یافت نمی‌شود: «معصومیت بی‌دفاع». اسکناس‌های تاشده درون این سفال‌های کوچک، حالا معتبرترین اسناد مظلومیت این خاک هستند؛ آنها نشان می‌دهند که کینه دشمن، نه سنگ و دیوار، بلکه دقیقاً همان نقطه‌ای را نشانه رفته بود که حریم امن زندگی است: آرزوهای پاک و دنیای شیرین کودکانی که هنوز الفبای «ایران» را به پایان نبرده بودند. حالا این دو قلک سفالی، در کنار ظروف عتیقه و فرش‌های نفیس، جایگاهی ابدی یافته‌اند. آنها قرار است به زائران بگویند که چگونه شجره طیبه در میناب، با موشک کینه لرزید، اما آرزوهایش به مشهد رسید.

 
پناهی در آستان خورشید
این دو قلک کوچک، نه با چرخ روزگار که با پاهای خسته و دل‌های شکسته به این صحن و سرا رسیدند. آقا یعقوب و اصغر آقا، جگرگوشه‌هایشان را به خاک سرد سپردند، اما آرزوهای آنها را بر دوش گرفتند و به‌سوی خورشید خراسان شتافتند. آنها آمدند تا در میانه هجوم این غم سنگین، به آغوش کسی پناه ببرند که قرن‌هاست مرهم زخم‌های بی‌علاج است. سپردن این قلک‌ها به موزه، نه یک اهدای ساده که یک دخیل ماندگار بود؛ تلاشی برای آرام‌کردن بیقراری پدری که می‌خواست بداند یادگاری‌های پاره تنش، در امن‌ترین جای جهان و در جوار امام مهربانی‌ها، جاودانه می‌ماند. سال‌ها بعد، زائرانی که مقابل این ویترین می‌ایستند، به این دو قلب سفالی خیره می‌شوند که نه با پول که با عشق و مظلومیت پر شده‌اند. اینجا، ارزش این سفال‌های ساده از تمام گنجینه‌های طلا فراتر می‌رود؛ چرا که اینها نه یک شیء که سندی از یک توسل ناب و پناه ابدی هستند.
10 صفحه آخر